> ✿ نیلوفرانه ✿ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ✿

درباره وب

در پس درهای شیشه ای رویاها،در مرداب بی ته آیینه ها...سایه یک نیلوفر سرخ میروید، آری من همان نیلوفرم،که تو را به سرزمین خواب خویش میخوانم!
نويسندگان
جستجوی وب
لینک دوستان

- دیشب و حتی صبح چقدر همه‌چیز خوب بود

+ از نظر آب و هوا؟

- از نظر آب و هوا...

.

.

من الان بیشتر از هرچیز دلم میخواد تهرانو بغل کنم،مسافرت چی میگه اخه :\...اصفهانم خوبه‌ها...اما فقط اصفهان،نه مقصد مورد نظر .... باشد که صرفا لذت ببریم (-_-)...



تاريخ : شنبه ٥ فروردین ۱۳٩٦ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

گفته بود تپش قلب درجا برات سمه!!

من امروز یه شیشه سم خوردم :)

نمیدونم چرا این اعصاب خوردیه لعنتی تموم نمیشه،این فکر درگیر،این فامیل گل و بلبل!!!!

نقاشی هم یه تسکین کوچیکی بود صرفا

بعد از چند روز،امروز بدون سردرد شروع شد خدارو شکر ولی خب نزاشتن که خوب بگذره

انگار دعایی که ناخواسته دم سال تحویل خونده بود خیلی اثر کرده بود :))...ثبت قلبی علی دینک...وکفنا یا قاضی‌الحاجات...و یا کافی المهمات...



تاريخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

اومدن سیمین امروز یه اتفاق فوق‌العاده بود،مدتها بود برای استقبال فرودگاه نرفته بودم....برای مامان رفتم،ولی سیمین بعد از یکسال اومد...ایکاش رضا هم باهاش بود

سوتی دادنای به نوبت خانواده‌ها که دیگه عالی بود!

به یمن اتفاقای خوب سردردمو یادم رفت امشب!

بیماری گرامی! اسفند رفت،فردا اول بهاره...شما هم برو‌‌‌....پیشاپیش ممنونم که میری!

انگار نه انگار فردا سال تحویله! کی عید شد اصن!عید کیلو چنده...!!بوی عیدی؟ بوی توپ؟!!!شیب!!!

الهی که حول حالنا باشه الی احسن الحال❤



تاريخ : دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥ | ۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

چه برزخی شد حالا با این وضعیت مریضی من :|

اسیر شدیم....

آنچنانم زدم پل و هرچی بود ترکوندم که هیچ جوره جمع نمیشه...دیگه تو این یکی مورد رسماً عاجزم!! 

۲۷ اسفند...



تاريخ : شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥ | ٦:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

تجربه‌ی جدید...اکوی گوش!!

و بله...افت شنوایی... 

سردردی که شده دردسر...ول کنم نیست...

.

.

چقدر دوری و چقدر غریبه...

میدونی حسنش چیه؟!

حسن چی؟

همین اتفاق

حسنش که زیاده،ولی من درکش نمیکنم...



تاريخ : جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

الهی و ربی!

من لی غیرک؟

ارحم ضعف بدنی...

امروزم با دکتر گذشت و مهمون...تحمل سر صدام رفته زیر خط فقر

فردا هم با دکتری میگذره که هیچ ذهنیتی ازش ندارم...

اسفند گرام،بیا جون منم بگیر برو...بلدی که!



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

گفت تا سه روز،گوشی کامپیوتر نقاشی،ممنوع!

الانم قاچاقیه چون حوصلم ترکید...تازه تشخیصم نداد چی شده و چرا اصن...

سرم سرم سرم....سردرد...سردرد...سردرد....

راه میرم تبدیل میشه به سرگیجه

هر دم از این باغ بری میرسد...



تاريخ : چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

مرگ رو دیدم به چشمام،یعنی خیلی بهش نزدیک شدم...یا شایدم نزدیک هستم

خیلی میترسم،خیلی زیاد...حالتای امروز اصلا طبیعی نبوده و نیست!! مامانم گوشیشو جواب نمیده،کاری هم از دستم برنمیاد...سرم...گوشم...چشمام...دستم...این درد عجیب



تاريخ : دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

مرور ‌و مرور و مرور و چراهای مختلف!!

چ افتخار بزرگی بود اون اتفاق مزخرف...هرکسی از ظن خود شد یار من....

شنبه...۵:۲۰ بامداد....گردن درد بازم...اما رو به راه! 



تاريخ : شنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

خواب بود،بیداری بودی بود این سه روز؟!

مگه داریم انقدر خوب...یه جایی که بدون اینکه تلاشی کنی حالت خوب بشه و خوب بمونه...

هنوز جا داره برای اتفاقای خوب و هیجان انگیز

پیام علیرضا بدیع هم از اون حال خوب کنا بود!!



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()