* نیلوفرانه*

باورم نمی شد...

قلبم انقدر جایش را خالی دیده بود که رد پایش را روی خودش نقاشی کرد

امشب اسمان نگاهی به من انداخت و برای دلتنگیهایم اشک ریخت

تمام کتاب ها دفتر شدند تا من بنویسم و از دلتنگی خالی شوم

ولی نمی دانم چرا جمله ها حرف دلم را نمی سازند

امشب خودم را دیدم و تمام لحظه هایی که نیا مدند

کاش من هم جرات آسمان را داشتم

هر چند وقت یکبار بی مهابا برای حرف دلم اشک می ریختم

                             انوق حتی فکر نبودنت هم ازارم نمیداد....


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

در آینه نگاه می کند و روزی را می بیند که زیبا ترین ارزویش دیگر بعید نیست

و روزی که دیگر کسی نیست که نداند آن آرزو چه بود

همیشه در سنگین ترین سکوتش به یاد توست

گاهی فراموش می کند که شاید حتی به فکرش هم نبودی

و انقدر غرق در توست که نمی داند شاید دست نیافتنی ترین باشی

او تو را به آرامشی خدایی دعوت می کند

او بی توست ولی بدان خدا جای همه ی نداشته هایش است

         او بی توست

                      ولی با فکرت زنده است......

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠| ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

امشب کلمه ها و جمله ها فرار می کنند زیرا که در وصفت عاجزند

همه ی خوبی ها و زیبایی ها جزیی از کل توست

تویی که پاسخ گوی تمنای قلب هایی در بیکرانه ی هستی

غفلت از تو یعنی غفلت از هر چه که هست

هرچه گشتم در گذر زمان,همه چیز تو بودی و بی تو هیچ چیز نبود

من دیدم که ایه ها فقط نوشته نشده اند بلکه در زمین حرکت می کنند

امشب فهمیدم سکوت بهترین تعریف برای توست

                         "خدایا"

از این به بعد با سکوتم بی نهایت جمله در وصفت دارم......

نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠| ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

سلام...چند تا از نقاشیای ابرنگ که خودم کشیدم رو براتون گذاشتم.یه دونش اینجاست بقیشم توی ادامه مطلب می تونید ببنید....ببخشید که کیفیتشون کمه...امیدوارم خوشتون بیادلبخند


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠| ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

امروز همه سکوت کرده اند و فقط نگاه می کنند

نگاه های خسته اما پر از خواهش,دستان توانا اما بی رمق

امروز اینجا دنیا چند لحظه ای ایستاد و نگاه کرد تا ببیند ایا واقعیت دارد؟؟؟

اتفاقات مبهوت کننده و خنده های تلخ از سر ناچاری

امروز اینجا از این اتفاقات خنده دار گریه ام گرفت

بزرگترین گناه من اینجا نخواستن چیزهایی است که میبینم

ما محکومیم به سکوت اجباری

اری اینجا در سرزمین مادری ام کلمات به حبس ابد در قلبم محکومند

              اینجا از پشت میله ها ببینیدو چشم بسته اطاعت کنید

                                              این قانون اینجاست

                                                واقعا زیباست !!!! نه..؟؟؟!!!!

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠| ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

به نام خالق هستی بخش

زمین می خواست سهم خودش را از اسمان بگیرد

                                                               و اسمان از دریا

زمین دست بردار نبود,دریا خروشان,اسمان سخاوتمند

                                                              و خورشید نظاره گر

اسمان یک تکه ابر کوچک بیشتر نداشت,......انرا به زمین هدیه داد.

دریا دید,دلش لرزید و نرم شد تا توانست به اسمان بخشید

خورشید طاقت دیدن اینهمه مهربانی را نداشت,در پشت هدیه های دریا در اسمان پنهان شد

                               تا کسی گریه هایش را نبیند

 در یک لحظه اسمان و دریا هم اغوش شدند و اسمان قطره قطره هدیه هایش به زمین و دریا داد

دیگر دریا ارام بود

       زمین از خوشحالی سبز می شد

                خورشید یک دسته رنگین کمان آورد

                               و اسمان همچنان سخاوتمند بود.....

نویسنده:N.ahmadi*

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠| ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

ما زندگی را به چیز هایی فروختیم که هیچوقت بدست نیاوردیم

ما شاهد روییدن یاس های لب دیوار همسایه بودیم

ما شاهد نگاه های سردی بودیم که از روی چشمان پر از سوالمان گذشت

ما شاهد گم شدن دلتنگی ها در رد شدن ساعتها بویم

    ما عاشقانه,عاشقانه ها را بدرقه کردیم

         و نفهمیدیم که مالک این دنیا نیستیم

از خدا می اییم تا خدایی بشویم

ما تنها مسافرانیم در زمین که حق داریم گشتن چند دوری از زمین را ببینیم

                        مبدا خالق این دنیاست

                            به کجا می رویم

                                از بهر چه سرگردانیم...؟؟؟!!!!

                                            مقصد خالق این دنیاست.....

نویسنده:*N.Ahmadi

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠| ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

باز من موندمو شب و سکوت قشنگش

و خاطراتی که گهگاهی از ذهنم پرسه می زنن

بعضی هاشون انگار به ذهنم منگنه شدن هیچوقت از یاد نمی رن

و دوباره همون انتظار غریب همیشگی

من همیشه منتظرم

منتظر خبر هایی که شاید هیچوقت نرسن

و شایدم یه روز یکی از این خبر ها سر زده وارد قلبم بشن

و دوباره ثانیه هایی که بیقرارن و فقط پای رفتن دارن

ساعت با تپش قلب ها یکی شده

و می خواد مسابقه ی رفتن و استقامت بده

هر ثانیه میگه یه روز میاد که تو می ایستی و من همچنان می روم

و انگار خدا شب رو به بنده هاش داده تا همه جا توی سکوت فرو بره

و همه چند ساعتی مرگ رو تجربه کنیم و بدونیم 

شاید دیگه فردایی نباشه

پس عهد ببندیم که اگر فردا قرار بود بازم تو این دنیا باشیم

سعی کنیم بهتر از دیروز عمل کنیم

و به جهان ثابت کنیم که ما از این دیار نیستیم

ما از خدا اومدیم و دوباره به خدا برمی گردیم...... 

.

.نویسنده :*N.Ahamadi

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠| ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

تو در من طلوع کن تا لحظه لحظه شکستنم را ببینی

ببینی  که چطور فریاد سکوتم شکستن فاصله ها را می خواهد

من ثانیه ها را میشمارم و تو انگار تکرار می شوی

تکرار تو یعنی تکرار من در خودم

تو همه ی سوال های بی جواب من

و من در پی یک واژه برای بیان تو هستم

همه ی واژه ها انتظارت را می کشند

بیا تا همه ی هستی موجودیت یابند

تو راز هر چیز قشنگی هستی

و من به دنبال کشف راز های قشنگ....

.

نویسنده:*N.Ahmadi

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠| ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()

قبل از هر چیز برایت ارزو می کنم که عاشق شوی.واگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد.

برایت هم چنان ارزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و نا و ناپایدار......

برخی نا دوست و برخی دوستدار....که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتماد باشد.

و چون زندگی بدین گونه است برایت ارزو میکنم که دشمن نیز داشته باشی.....

نه کم و نه زیاد...درست به اندازه تا گاهی باورهایت رامورد پرسش قرار دهند که دست کم یکی از انها اعتراضشان به حق باشد......

تا که زیاده بر خود غره نشوی.

و نیز ارزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری...

تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.همچنین برایت ارزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند...چون این کار ساده  است بلکه با کسا نی که اشتباهات بزرگ و جبران نا پذیر می کنند...و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستس خیلی به تعجیل رسیده نشوی...و اگر پیر هستی مایوس نگردی.چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.به علاوه امیدوارم پول داشته باشی زیرا در عمل به ان نیازمندی....

و سالی یکبار پولت را جلویت بگذاری و بگویی"این مال من است"فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان اگر مرد باشی ارزومندم زن خوبی داشته باشی....و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی.

که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو اغاز کنید...اگر همه ی انها که گفتم برایت فراهم شد

                                             دیگر چیزی ندارم که برایت ارزو کنم......

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩| ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ| توسط نیلوفر احمدی| نفر با من هم نوا شدند ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت