یادداشت صد و پنجاه و چهار

ساعت ۴:۵۱ بامداد دوشنبه

امتحان شبکه...آخرین امتحان دوره کارشناسی

حسم خیلی عجیبه...نگم

شبیه خواب شده همه چی :)) 

شاید شب برای این یادداشت چیزی اضافه کردم





یادداشت صد و پنجاه و سه

بیدار شدم فکر کردم دیگه نهایتا ساعت ۴ باشه

۲ بود...دو و چهل و‌ چهار دقیقه! خواب ترسناکم دیده بودم :))

سوغاتیا هنوز گوشه اتاقن،کنار چرخ خیاطی... :)

.

.

پوسته‌ی کلمات را که برداری...حتی بی‌ربط ترین کلمه‌ها،یک «تو» در گوشه‌ای از خودشان جای داده‌اند...

بی‌وقفه فکرم را گرفته این دوم شخصِ مفردِ مرموزِ پارادوکسیکال... 





یادداشت صد و پنجاه و دو

چقدر دوست داشتنت خوب است...مثل چای گرم وسط زمستان،گرم میکند و میچسبد...انگار نه انگار که یکسال بزرگتر شدیم،همان دیوانه‌های دیروزیم که فقط من و تو میدانیم به چه چیزهایی بخندیم و برای چه چیزهایی تاسف بخوریم...

ز.م : پنجشنبه‌ای که با یگانه گذشت

-:- چه دردی داشت این اتفاق،چه ضربه‌ای...از اونایی که جاش خوب نمیشه...

-:- مادری که بامداد شنبه میرسه انشالله

-:- ساعت ۵:۳۹... جمعه...insomnia





یادداشت صد و پنجاه و یک

بهت میگم دنیا هنوز خوشگلیاشو داره...حالا دیدی!!

اگر تو ۱۱ نمیخوابیدی و ۴:۳۰ بیدار نمیشدی میشد که اینطوری بشه بعد مدتها؟!

جالب اینکه بعد از اون خوابا...

خب...چهارشنبه...۲۹ دی...ساعت ۶:۰۸ .... حالا چیکار کنیم؟





یادداشت صد و پنجاه

خوابیدنای من چرا اینطوری شده :))))

اون از دیشب که شب امتحان بود و اتفاق بی‌سابقه

اینم از امشب باز

تو اوج خستگی چقدر کلاس مولاتا اینهفته خوب بود...خوب نه عااالی بود...

سه‌شنبه...۶ صبح...چه کنیم حالا؟





یادداشت صد و چهل و نهم

شمارش معکوس اومدن مامانم

فردا امتحان خادمی و کلاس مولانا

این جزوه به این راحتی،بعد با این دستخط...اصلا خونده نمیشه...

دونه دونه انگار بار داره از دوشم خالی میشه...الهی شکر

خوابمم گرفته اساسی...





یادداشت صد و چهل و هشت

رسما روزمو منهدم کردم...تازه بلند شدم و ناخوداگاه رفتم شام درست کردم

دل تنگم...

کتاب بوسیدن روی ماه

سالگرد ازدواج مامان و بابا

بازم بیخوابی و شبای کره عسلی





یادداشت صد و چهل هفتم

تمرینای اسکیس

گزارش کارآموزی

پروژه شبکه جمع آوری

جزوه انرژی و محیط

ایمیل به استاد

تماس با دکتر عامری

اینا چیزایی بود که این چند وقت گره خورده بود تو همدیگه،و واقعیت اینه که تمرین اسکیس از همش برام عزیز تر و پیش خودم مهم تر از همه بود،ولی یه وقتایی موقعیت طوری میشه که جای الویتا عوض میشه،و اینو وقتی فهمیدم که دیدم تو لیست کارام جلوی همه‌شون تیک خورده به غیر از تمرینای اسکیس که اول از همه بود یا به عبارتی کار مورد علاقه‌ی من بود...خیلی وقته که همه‌چی همینطوریه،انقدر کارای بی‌اهمیت ذهنمو درگیر میکنن که نه میتونم بشینم در لحظه انجامش بدم نه فکرشون میزاره برم پای طراحی...از این عوض شدن الویتا میترسم،منطق داره جای حس رو میگیره...زندگیای اصولی و رو حساب کتاب...میترسم از اینکه یه روز به جایی برسم که دیر شده باشه و جای خیلی کارا تو زندگیم خالی باشه هنوز...





یادداشت صد و چهل و ششم

پروژه تموم شد...تحویل دادیم

رفتیم کلاس ۲۰۷ اگر اشتباه نکنم...در کلاس که باز شد،۴ سال برام تداعی شد...پنجشنبه‌های دوست داشتنی و ...وعده‌ی دیدن یار :))) کلاس مسکن...بعد از اون کلاسای دکتر خانی و ...

تموم شد...دانشگاه آزاد،واحد علوم پزشکی تهران...بهداشت محیط،کارشناسی ناپیوسته....چقدر غصه خوردم کلا

شنبه برم سازمان جنگلها لطفا و بعد دانشگاه...

امشب،الماس با امین و علی :)

و فیلم ترسناک :))

اینم از این...





یادداشت صد و چهل و پنجم

و دوباره مهمون...

وقتی مادر خونه مسافرته،مهمون نیااااد لطفا...مرسی،اه

امتحان فردا(سه‌شنبه) هم که کنسل شد...

وقتی حرف رفتن و مهاجرت میشه،۹۲ برام تداعی میشه...و اسفند...و همین چند وقت پیش...

یعنی حس میکنم این پروسه هم باید همینطوری پیش بره تا برسه به ف ر ا م و ش ی

کاش با رفتن من موافقت کنن...کاش کار باشه...