یادداشت هشتاد!

میگن عادم ۲ شب هیچوقت همون عادم ۷ صبح نیست...من چرا دو و هفت و چهار و شیش و کلا هر ساعت از شبانه روز فرقی ندارم...

دیگه کم کم حالم داره از این مهمون و مهمونی بهم میخوره،یه امشبو دیگه کاش جایی نمیرفتیم...اسیر شدیم،اه!





یادداشت هفتاد و نه

با هیچ انقدر مدار نکرده بودم که تو را

هیچوقت انقدر نقش بازی نکرده بودم که رو به رویت

اینهمه نجوییده قورت نداده بودم جمله‌هایی که متعلق به تو بودند...

با این حال،هستی ... هستم...و دوست دارم این بودن هارا...حتی وقتی نگران میشوم و نگران نمیشوی و میخندی...

سخت است...و شیرین!؛

و تو شیرین تر از آنی که سخت دیده شوی...

.

.

پ.ن: همیشه یه جای کار میلنگه،مهمون و مهمونی و پارک و کلاس 





یادداشت هفتاد و هشت

خب اخه اگر اتفاقای تو خونه اذیتم نکنه که من حالم کلا رو به راهه

چرا میپیچید به پر و پای من عادمای حسابی!!

مگه زندانی گیر اوردید که اگر فرار کنه میره جامعه رو به فساد میکشه...خب اخه خدا یه چیزی بهشون بگو دیگه :))

الان ساعت ۴ تقریبا...

سرم داره منفجر میشه از درد

کلاسم دارم فردا

اینم از دل پری امشب که نمیگفتم منفجر میشدم

تا بعد...





یادداشت «هفتاد و هفت»!@};-

دیشب از دو جهت شب سختی بود

جهت اولش که خب...

جهت دومش چون خیلی شلوغ بود اینجا،و من وقتی مهمون زیاد میشه کلا حوصله حرف زدن با هیچکس ندارم،ضمن اینکه باید وانمود کنم خوشالم!!

و دوتا ماجرای دیشب قاطی شدنو ... :))

بدبختی اینکه جو آرومم نمیشد که سر عقل بگم حرفامو!! انقدر همش تو هول و استرس بود که اندازه موهای سرم سوتی دادم...بعد چیزایی که امروز دیدم جذابترشم کرد تازه!!

 

چمیدونم والا...اللهُ اعلم!





یادداشت هفتاد و ۶

علت اینکه اخر شبا یادداشت نمیزارم اینه که مودم رو خاموش میکنم،بعد انگار یادداشت گذاشتنم یادم میره...

امشب خدارا مددی...با این حجم مهمون..‌اونم چ مهمونایی :))....

.

‌.

پ.ن: همین که هستی را دوست دارم،نمیدانم چقدر برای من،ولی همانقدر عقل از سرم میپرد...مثلا پیام بی‌وقت سر کلاس و بردن کل حواس من...یا مثلا وسط پیاده‌رو...و یا ساعت ۵ و ۶ صبح...بی‌وقت حواسم را میگیری،رواست؟؟ :))

بیقراریم همیم و نمیشود...نه اینکه ما نخواهیم،مشغله ها نمیگذارند :)) و حاشیه ها...





یادداشت هفتاد و پنج

چقدر خوبه که با این تکلیفا و اون کتابا سرگرمم،امیدوارانه نتیجه میده...توکلتُ علی الله :)

این برق رفتنا داره شورشو درمیاره دیگه...امروز دوبار...عصر و شب!! فقطم شهرک...حالا همین یک شب که مهمون بود!!

 

پ.ن : جانان! دلخوری؟!

فقط بیا بگو کجای دل نشسته ای که هم دلم تنگ است،هم گرفته است و هیچ راهی هم از دلم به دلت نیست...!!





یادداشت هفتاد و چهار

خواب و حمام و دربند و خونه یگانه اینا و .... دیگه یک روز چقدر میتونه از هر نظری خوب باشه😍

تازه شب هم با انرژیای خوب تموم بشه و کلی خنده...الهی شکر

بقیه روزا...لطفا یاد بگیرین اینشکلی باشید...صدای تایید و چشم گفتنتونو بشنوماااا :))) 

خب امروزم بدون درس گذشت البته،و البته اینطوری نمیشه اونطوری که باید بشه!!

خدای امروز...همون خدای دیروز و همون خدای فرداهاست...همه کاراش دوست داشتنی و حساب شده‌ست...هرچه هم از دوست رسد نیکوست...ان‌شالله که خیر و خوشی به همه برسه و اراده حرکت بهمون بده :)





یادداشت هفتاد و سه :)

آخی...هفتاد و سه...مثل سالی که من تشریف آوردم به دنیا!!

به قول رستاک جان...تماشا نکن حال من خوب نیست،مثه پرده تو باد چین میخورم...هوایی نبودی بفهمی منو...دارم مثل بارون زمین میخورم...

 

البته تماشا کن،من فعلا رو به راهم :)

شاید امروز یکی از محدود روزایی بود که بلند شدم و این حجم پیام رو گوشیم بود...و بهترینش رضا....و سیمین....و بعد جناب استاد :)) چقدر این عادم شاده،چقدر انرژی داره!!

یه کوچولو حالم گرفته شد وقتی گفت قراره چی بشه!! ولی خب تا همین حد شروع کردن این قضیه هم خوب بوده برای حالم

 

پ.ن : نیلوووووو درس بخووون





یادداشت هفتاد و دو

روز جذابی بود امروز...بر خلاف تصوراتم خیلی هم ساعتای خوبی گذشت و چقدر ۳ ساعت زود گذشت!

امیدوارم همچنان همین باشه تا اخرش!

ناهاری که با نسترن منجر به کیک و چایی شد :)) البته تو اون گرما میلم به چیز دیگه هم نمیکشید

و چرت چسبناک عصر...

 

 

پ.ن : وقتی با عینک و کلیپس میام تو جام که بخوابم و نمیفهمم چی اضافه‌ست،چه انتظاری دارم که مغزم یاری بده برای تکلیفای پرسپکتیو...شایدم تاثیرات همون باشه که خنگ تر شدم :))





یادداشت هفتاد و یک

خواب نداره چشمی که

منتظر دیدنته :)

فردا...یعنی امروز...یه استرسی ته دلم قنج میزنه،الهی به خیر بگذره همه چی

بعدا چطوری برات توضیح بدم تمام اتفاقایی رو که دیر بهشون میرسی

لال بودن هنری‌ست...لال کردن هنری بالاتر