> ✿ نیلوفرانه ✿ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ✿

درباره وب

در پس درهای شیشه ای رویاها،در مرداب بی ته آیینه ها...سایه یک نیلوفر سرخ میروید، آری من همان نیلوفرم،که تو را به سرزمین خواب خویش میخوانم!
نويسندگان
جستجوی وب
لینک دوستان

آدمیزاد

این حجم غمناک...

میدونی! یه کوه میشه بعضی ‌وقتا...تنهاییاتو میگم،اون لحظه که حس میکنی نه واقعا کسی نیست!پشتیبان عاطفی و جنس مخالف منظورم نیستا...یه تنهاییه متفاوته،از اونا که عادمای هم رنگ دلت میخواد...بشینی،بشینن از نگاه کردنشونم لذت ببری...مثه بو کردن اقاقیا...اخ که دلم چقدر یه عالمه اقاقیا میخاد همین پشت پنجره اتاق...

دلم امام رضا میخواد...خودم،خودش...



تاريخ : دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

ابری نیست 

بادی نیست

می نشینم لب حوض:

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست.

سهراب

.

.

چه درونم تنهاست...

عکاسی هم تموم شد

و چرا من از آرایشگاه و عادمای توش حالم بهم میخوره ؟ :|

و به اندازه‌ی همه‌ی عادمای روی زمین اخلاقای مزخرف و متفاوت هست تا هرکس یدونه از اونارو با سلیقه مزخرف‌تر خودش ست کنه!



تاريخ : شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

و من برای روزهای خوش بودن با خودم دلتنگم

غذا دادن به اون سگه تو پارک بهترین اتفاق امروز بود...روحم تازه شد وقتی غذا خورد...

و اون سفره خونه مسخره با اون حجم از صدا و عادمای سرخوش جفنگ!! سرمون رفت



تاريخ : جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

و احتمالا دختر یاغی دوران پهلوی بودم که هر روز به عشق شنیدن صدایت  تا باجه تلفن لِی لِی کنان میدوم و شعر میخواندم و  به حرفهایی که باید میزدم فکر میکردم و به محض برقراری تماس تمام جملات میپرید و من میماندم و پروانه‌هایی که در دلم میرقصیدند و خنده‌های ریز ریز و استرس عادمهای منتظر پشت باجه و حرفهایی که پشت خنده‌ها مثل قند در دلم آب میشدند و انتظار موقعیت مناسب بعدی برای تماس و در بهترین حالت دیداری که تنها چند لحظه چشم‌ها تمام حرف‌ها را میزدند و تو گویی دنیا یک من داشت برای تو و یک تو برای من...سرمان درد میکرد برای سیاست و رویای انقلاب در سر داشتیم

انقلاب شد و گذشت و حالا تو یکی از دوست داشتنی ترین فالوورهای منی در اینستاگرام که جنس لایک و کامنتت فرق دارد با بقیه و اما خب نمیدانم به چند نفر این حس را منتقل کرده‌ای و حالا دنیا هزار من دارد برای تو و ...من و تو گمشده‌ایم در دوران‌ها از نحابت دختران و پسران قجری تا روشنفکری ذهن و زندگی امروزی و سنت و مدرنیته را یکجا قورت داده‌ایم و درمان این رودل یکی از همان چایی نبات‌ها و عرق نعناع‌های ساده‌ی مادربزرگ است تا بشورد و ببرد تمام مجاز‌های زندگیمان را و ما دوباره به شوق شنیدن صدای هم تمام مسیر را تا باجه تلفن پرواز کنیم...



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

یکمی به حافظم ایمان پیدا کردم،فکر میکردم از کتاب دکتر دینانی زیاد چیزی متوجه نمشیم،اما گویا برای بحث امشب جواب داد...به صورت تله‌پاتی‌وار از دکتر متشکرم 

.

.

چقدر ظرف وجودی عادما کوچیکه،همه فکر میکنن علامه‌ن میخوان نصیحت کنن و پیشنهاد بدن و مثلا کمک کنن در یک فضای روشنفکرانه

چقدر تو این کمک کردنا دل میشکونن!!



تاريخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

بدترین حس ممکن اینه که برگردی رو یه مکالمه قدیمی و ببینی یه چیز خیلی ساده رو چپکی فهمیدی و یجوری هم جواب دادی که انگار از دنیا پرتی...حالم بد شد اصن😩😩😩

رمان بیشعوری اخه!!! نشنیدم اصن؟!!!

چرا من انقدر باید خنگ باشم😩

رض آمد،ظهر آمد،بیخبر آمد



تاريخ : یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

شریعت و سپس طریقت؟!

چقدر حل این سوال سخت شده برام و چقدر سوال‌های مشابه این دارم که اگر جواب مثبت باشه،بازم سوال پیش میاد که شریعت امروزی نیز هم؟

بیشتر درگیر شریعت عقلی و عرفانی هستم تا شریعت فقهی،اصلا با فقه کنار نمیام و قسمت بد ماجرا اینجاست که فقه و عرفان دو سوی مخالف هم شدن...



تاريخ : شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٦ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

مغزم سوت کشید

تاحالا انقدر طولانی یه عادمو انکار نکرده بودم...اونم کی!! صادق هدایت...

خوابمو از سرم پروند این بحث مسخره،ولی ارزششو داشت،بالاخره یه نفر باید میگفت!! 

چقدر روزای عجیبیه...



تاريخ : جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩٦ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

سرگیجه!!

من که قرصامو خوردم و میخورم سر وقت،پس چرا دوباره؟!

اتاق عاروم بالای سرم شنا میکنه و انقدر پرروام که گوشی رو کنار نمیزارم...

ایکاش تموم بشه این مریضی مسخره دست و پا گیر!!



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

حرفهای عادم که ته میکشد یعنی یک چیزی تمام شده...تمام شدن همیشه هم بد نیست،به حباب نگران لب یک رود قسم!

تمام اینها لحظه است...ثانیه هم نه...لحظه،خیلی کوتاه!

و در آخر تنهاییمان را به اجبار با خودمان تقسیم میکنیم و زمین، که اگر خدا وساطتت کند ذره‌ای از آسمان را داشته باشیم شاید...!

و ایکاش سرگردان نشوم در حکمت‌های شناخت...در بعد زمان!

چقدر راه هست و چقدر نرفته‌ام! 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()