> ✿ نیلوفرانه ✿ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ✿

درباره وب

در پس درهای شیشه ای رویاها،در مرداب بی ته آیینه ها...سایه یک نیلوفر سرخ میروید، آری من همان نیلوفرم،که تو را به سرزمین خواب خویش میخوانم!
نويسندگان
جستجوی وب
لینک دوستان

مثه پوست کنار ناخن...میدونی درد داره ولی آخر سر میکشی تا کنده بشه...بعدشم که انگار تریلی از رو انگشت رد شده انقدر میسوزه :)

اینطوریا‌‌‌‌‌‌...



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

سال نود و پنج گرامی!

لطفا تموم شو...

اسفند...نهم...۸:۴۷ صبح

صدای پرنده‌هایی که میزنن به شیشه...دعوا سر برنجای پشت پنجره...منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر...



تاريخ : دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

تب چی میگه؟!

من قرار نبود سرما بخورم ولی دیگه انگار شد...از اون شبایی که میدونی وقتی صبح بلند بشی لوزه‌هات قلمبه!! انگار مربا زدن به تنت چسبیدی به تخت،چشما سنگین :))) 

ولی خب در نهایت امیدوارم که صبح اینطوری نباشه

تا تونستم خودمو بیدار نگه داشتمو دستبند بافتم آخر سرم شعله کبریت گرفت به بند اصلی و سوخت دستبند !

و ما همچنان دوره میکنیم

شب را

و روز را

و هنوز را

*شاملو جان❤



تاريخ : یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

آدما...

آدما بزرگترین گره‌ی زندگیمونن...با بودنشون،با حرفاشون،نگاهشون،دوست داشتناشون،نیش و کنایه‌هاشون،اومدنشون،سر به هوا بودنشون،موندنای بی‌ارزششون،رفتنشون....

آدما همه‌ی اون چیزی هستن که نیستن...

چقدر راحت دل میشکونن...



تاريخ : شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

بیمارستان بوعلی...فروردین ۷۳

دبستان هدایت...مهر ۷۹ تا خرداد ۸۴

راهنمایی سعادت... مهر ۸۴ تا خرداد ۸۷

دبیرستان ولایت...مهر ۸۷ تا خرداد ۹۰

پیش‌دانشگاهی صدیقه رودباری...تیر ۹۰ تا خرداد ۹۱

قلهک،خیابون امامزاده،دانشگاه آزاد،واحد علوم پزشکی تهران....کارشناسی ناپیوسته بهداشت محیط...مهر ۹۱ تا بهمن ۹۵ :)

پنجشنبه ۵ اسفند...فارغ از لیسانس با اون لباسای گشاد عکاسی شدیم ....۵ اسفند!! (یکسال هم گذشت)

همه‌شون رو هم اندازه نصف روز هم نبوده...دلم عجیییییب گرفته...



تاريخ : جمعه ٦ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

میگه به این فکر کن که این آخرین روز عمرته...

تو بگو آخرین دقیقه...

انقدررررر دلم تنگ شده برای عادما...عادمایی که یه زمانی یه مدل دیگه بودن،صاف‌تر بودن،محترم‌تر بودن‌‌‌‌...یهو چی شد اخه!! که خودمم به همون نسبت همینارو از دست دادم!

چقدررر دلم میخواد تنهایی برم تجریش...آخرین بار که اونجا تنها بودم اوایل اردیبهشت بود....بن سور...چه خاطره تلخی!

یه روزایی هم از صبحش انگار غروبه...امروزم اون‌شکلی بود



تاريخ : سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

چادر نمازی که خیلی دوستش داشته بودم و میخواستم بخرم امروز از غیب هدیه رسید :)

خواب جذاب دیشب...کاش بشه که بریم مشهد بالاخره...

تخم مرغا رنگ شدن،ولی تمرینای اسکیس هنوز مونده :((

چه پیچیدگیه لیز و مسخره‌ایه...این سه تا مورد اساسی اگر از هم باز بشن خیلی خوب میشه...

چه وقت گوشی خراب شدن بود اخه...

این وقت سال انگار دنیا داره تموم میشه،دیگه چه عیدی...نه مامان سورور هست،نه دلخوشیامون...دنیامون تعطیله...



تاريخ : دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

خوابا میبرنت جاهایی که وجود ندارن...پیش عادمایی که نیستن...اتفاقایی که عجیبن...

بعضی وقتا انقدر جذابن که بیدار شدنتو سخت میکنن و بعدشم ساعتها ذهنو درگیر میکنن...

خوابا که از زندگی جذاب‌تر میشن میترسم



تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

ساعت ۴:۲۴ بامداد پنجشنبه

من خوابم میومد ساعت ۱۲،چطوری یهو ۴ شد‌‌...

تایم ریِلی فلایز :))...بعضی وقتا تمام چهارچوبای عادم میره زیر سوال،اما باید دید ارزششو داره که یه جاهایی نادیده بگیریم یا نه!!فهمیدن این سخته...

سخته‌‌....



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

بالاخره رفتم دانشگاه،اما میترسم از این نمره!

کتابمم عوض کردم تو شهرکتاب

از اون روزایی بود که دلم میخواست همش خواب باشم!!

و سوال جالب دایرکتی :))) اینو نوشتم که حتما یادم بمونه 

چه روز مسخره‌ای بود در کل،چقدر اذیت شدم



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()