> ✿ نیلوفرانه ✿ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ✿

درباره وب

در پس درهای شیشه ای رویاها،در مرداب بی ته آیینه ها...سایه یک نیلوفر سرخ میروید، آری من همان نیلوفرم،که تو را به سرزمین خواب خویش میخوانم!
نويسندگان
جستجوی وب
لینک دوستان

از موهبت‌های این استرس جدید این بود که نفهمیدم دقیقا از کِی بحران اردیبهشت تموم شد و الان اوْری تـ(th)ــینگ ایْتس اوکی...سال بعد یادم باشه علامت بزنم از چه روزی اون حال و هوای مزخرف و آلرژیک اردیبهشتی و میاد و دقیقا چه روزی شرش کم میشه تا اون تایم خودمو به یه خواب بهاری دعوت کنم...

تکلیفای دقیقه نودی و کلاس ۶ ساعته بلای جون نشه آخر...تازه طراحیا هم موند،اجرا ها هم که نصف بیشتر موند!! خسته هم نباشم

هفته پیش اینموقع چه حال بدی بود...خدایا حس خوبی ندارم به آینده اینجا،خودت حواست بهمون باشه لطفا🙏🏿❤



تاريخ : پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٦ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

 

میل پرواز که نه

ما زمین‌گیر و نمک‌گیر بهاریم

که از قصه پر است

میوه‌ی تلخ حقیقت را

از سر شاخه‌ی هر دلهره‌ای میچینیم

و به تن پوش مجازی غروب

عادت داریم....

.

.

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کرده بودم...حالا من موندم تو چرا نمیشینی پای مشقات...دیگه چی از دنیا میخوای که انقدر سردرگمی و الکی وقت میگذرونی...الکی الکی فردا چهارشنبه شدااا



تاريخ : چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٦ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

انقدر آخییییش شده بودیم که یادمون رفت به خیر گذشته...قول و قرارامون...حرفامون...یادمون رفت اصن!!

ولی مگه یه چیزایی رو یادمون میره...چرا یادشون رفته؟! حداقل دل که دارن...ندارن؟!...

دنیا همان یک لحظه بود...عادم زمینی‌تر شد و عالم به عادم سجده کرد!!

الهی شکرررر...به توان بینهایت شکر...خدایا آرامشو به قلب هممون برگردون...اَز آلْوِیْز....

پ.ن -:- خواب دیشب،کلاس درس متفاوت...مکان متفاوت...حس متفاوت...معنای متفاوت...یادم نمیره!!



تاريخ : سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٦ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

و یک لحظه هم گفتم

اگر تو نباشی

چه فرقی میکند،دموکراسی یا دیکتاتوری؟!

اصلا حکومت علم‌الهدی...اصلا حکومت داعش...

و اصلا فکرش را هم نمیکنی که زخمی انقدر دیر جوش بخورد...این سرنوشت شوم...این مهاجرت مسموم...این بی‌تفاوتی...این نفهمیدنها...این نخواستن‌ها...این نشدنها...به دست هیچ حکومتی حل نمیشود...

برای نداشتن‌هایی که گره شد در این بهبهه‌ی ندانم‌کاری‌ها...برای خرده شیشه‌هایی که جمع کردنشان کار حضرت فیل است...انتخاب میکنم،حتی اگر دلم ذره‌ای نباشد



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

یه موقع‌هایی هم سردرگم ترینم...بین خودم،بین خودش...بین خودشون...اذیتم،بهم ریخته‌ام

انگار از وقتی به دنیا اومدم تمام هیجاناتم جمع شده و احتیاج به تخلیه داره...حتی بابت جاهایی که سکوت کردم و احترام گذاشتم....



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

اینروزا بیشتر از هر وقت دیگه‌ای دلتنگ میشم...دلتنگ یه آب رو آتیش برای این استرس و دل آشوبه...اوضاع خیلی نچسب و سنگینه،حماقت اوجشه و ...

خدا به خیر کنه



تاريخ : یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

باورم نمیشه هنوزم...انگار نه انگار فردا قراره راه بیفتم...

انگار نه انگار دعوت شدم دوباره،اونم به این زودی

لایق وصل تو که من نیستم...

میدونی ... اوضاع درست میشه اگر که بزارن،چرا مردم توانایی فکر نکردن و قفل کردن مغزشونو دارن؟!

یه استرس و دلهره‌ای ته دلم هست که میگه بعدش چیکار کنیم اگر نشد...از اونور مغزم پشت هم ارور میده!

که من خاطرات سه سال را دود کردم... :)

اها...مورد آخر برای امشب اینکه امیدوارم خانواده با این قضیه حداقل موافقت کنن که اوج دلخوشیه منه ^__^



تاريخ : شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

ببین یجوری میگی دیگه نمیشه انگار که اتفاق فضاییه!!

+ نه خب،یه چیزی میدونم که اینو میگم،واقعا نمیشه...میدونی تموم شده،تموم شدیم...با چی میخواد پر بشه؟ مگه چندبار تو ظرف عادم میریزن؟

ظرفتو عوض کن،دوباره امتحان کن...

+ بالاخره یا من به حرف تو میرسم،یا تو به حرف من

.

.

.

بعضی اتفاقا یبار عمیق و جذابه...مثه یه صحنه خنده دار،اگر همون صحنه سه بار تکرار بشه،شاید بازم بخندیم ولی مثه بار اول نیست...تموم میشیم،تموم میشه 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

نمیفهمم این هوای بهار و مخلوط تابستون چی توش داره که اینطوری حال منو بهم میریزه...یجوری که حتی نمیتونم توصیفش کنم!

چه وضعیت جالب و جدیدی! دوسش دارم...بیا بَرم شکوه کن ز حال خوب...

صبر...سکوت...



تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

میدونی؟

چی رو؟

اینکه علت و حکمت یه سری از اتفاقا رو هیچوقت نمیفهمی...

مثلا؟

مثلا همین که دوباره احتمالا طلبیده شدی بری مشهد...یا اینکه تو به اندازه‌ی بقیه آزادی انتخاب نداشتی و بابت جبرای بوجود اومده سرزنشم میشی...یا اینکه الان اونی که دوست داری نشده...

ولی من فعلا ترجیح میدم به مورد اول فکر کنم،دعوت شدنم...

و اینکه این وسط کلاس جدیدم چقدر برام جذابه،و اینکه کنکور چرا خراب شد :))) قرار بود روز مهمی باشه پنجشنبه ۷ اردیبهشت و من یکی از اون سی نفر باشم...

رضا رفت و مثه همیشه یه تیکه از ما و خونه رو با خودش برد...یه تیکه که با هیچی پر نمیشه نه از ما نه از خونه...میدونی قسمت بدتر ماجرا کجاست؟!....آخرش...چی میخواد بشه وقتی که عقربه‌ها یک لحظه هم صبر نمیکنن...



تاريخ : شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()