یادداشت صد و بیست و هشت

تو این اتوبان بی آب و علف داری میری...هیچی نیست،هیچیا...یهو سر و کله اون فرودگاه مسخره پیدا میشه،کاملا یهویی...رسیدن به فرودگاه بی مقدمه‌ست،همه رفتنا همینه...یهوییه،مثل رخ دادن فرودگاه تو اون برهوت،رخ میده و یهویی عادمارو از هم دور میکنه،با اینکه همه سعی میکنن پرستیژ باکلاسای روشنفکر و خارج رونده رو در بیارن،بازم بوی نحس و تلخ دلتنگی از اون مکان پاک نمیشه،انگار در و دیوارشو از سردی و دوری ساختن،حتی وقتی میری استقبال کسی...حتی!

ساعت ۶:۰۱ .... 





یادداشت صد و بیست و هفت

اصن مگه میشه امروز رو ثبت نکرد...چهارشنبه ۱۷ آذر!!

ماجراها داشتیم اصن!!

از صبح با نغمه و بعد قرار سام و شبم این کارت پستالا!!

کی میخواد اتاقو جمع کنه الان

کی فردا بره دانشگاه و شب به مهمونا برسه!!

کی

کی

کی





یادداشت صد و بیست و شیش

دانشگاه نرفتم

حوصله ندارم

خسته‌ام

دلم گرفته

دلتنگم

به اندازه کافی منفی بافی شد؟! یا ادامه بدم...

من ارتباط دعاهامو با اتفاقایی که میفته اساساً نمیفهمم...یعنی حتی نمیدونم دعاهه بالا رفته و این اتفاق یه جوابه عایا یا نه!!

.....دلم فریاد میخواهد....ولی در انزوای خویش....

این نقاشی رو هم امروز بردیم برای قاب...با سام!

نقاشی جدید یلدایی هم اتود زده شد...

اینم از این...





یادداشت صد و بیست و پنج

بدترین کاری که با عادما میشه کرد اینه که بری سمتشون،کشفشون کنی و بعد که دیدی سایزت نیستن با کلی خاطره خوب رو هوا ولشون کنی...

دلم گرفته...دلم گرفته هیچ چیزی جز یه خلوت طولانی حالمو خوب نمیکنه...افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم....

دیگه برای بودن و موندن کسی تلاش نمیکنم...هیچوقت





یادداشت صد و بیست و چهار

چیزی که دیشب تو فیسبوک دیدم (امروز ساعت ۵ صب البته) شوکم نکرد،فقط حسی داشت که اصلا قابل وصف نیست!! :))

امروز از لحظه‌ای که بیدار شدم انگار دم غروب بود،باز خدارو شکر که الان داره میباره

نقاشیارو دادیم واسه قاب،اما هنوز نمیدونم با این نقاشی یلدایی چه کنم،همچنان با رنگ و قلمو پهن کف اتاق...

حالم اساساً رو به راه نیست...ناشکریم...نااااشکررر





یادداشت صد و بیست و سه

امروز خیلی خوابیدم...خیلی :| 

مراسم هر ساله‌ی حدیث کساء....

این مدل حرف زدن باید زودتر اتفاق میفتاد...خیلی زودتر...





یادداشت صد و بیست و دو

خواب اینکه دیدم مماخم خون افتاده با خون مماخ صبحم ارتباط جالبی داشت...

پته دوزی امروز برای محدثه هم حالمو خوب کرد...

.

.

دلم تنگه برای امام رضا





یادداشت صد و بیست و یک

ساعت ۳:۴۶ 

نقاشیارو پاسپارتا کردم،یکمی هم از نقاشی روی بوم رو پیش بردم،بعدم اومدم سر جام

هنوز صورت سام از جلو چشمام کنار نرفته،اون حجم ناراحتیش موقع رفتن،دلم کباب شد اصن...سام زیادی خوبه،خیلی زیااااد...

و من نمیدونم چرا انقدر مرور میشی تو ذهنم،و تناقضا برطرف نمیشن...این سرعت عوض شدن عادما اتفاق عجیب و جالب و بغضا ناراحت کننده‌ایه...

دیروز که تو کافه تنها نشسته بودم،تنها چیزی که اذیتم نمیکرد تنهایی بود...ولی وقتی یاد اتفاقای گذشته تو همون مسیر و همون جاها میفتادم،چند لحظه مات میموندم... همه‌چی همینقدر ساده با بی‌فکری من میریزه بهم...یا شایدم باید اینطوری میشد....قضیه اینه که من هنوزم نمیتونم ساده بگذرم...

.

.

پ.ن : فتاده ز پا،خسته آمده‌ام...که سر بگذارم به شانه‌ی تو 

به یادت به هر سو نظاره کنم....ز داغت به تن جامه پاره کنم....





یادداشت صد و بیستم

به نام خدا

رفتم تو جا سرچیه گوگل نوشتم یادداشت صد و بیستم :))

فردا ساعت ۱۰ کلاس...بِه از این چه شادمانی؟!

چقد همه چی یه جوریه...کاش یه روز بیاد به وضعیت امروزم بخندم...کااااش...





یادداشت صد و نوزدهم

اینم از این...

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود...بعضی از عادما از حیوون کمترن!!ذاتشون کثیفه...هرچقدرم ظاهر و حرف زدنشون موجه باشه...نیلو خانم یادت بمونه...

نقاشی برای رضا،گزارش کار،درس محمود‌خانی...اینارو لطفا زودتر بهش رسیدگی کنم