> ✿ نیلوفرانه ✿ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ✿

درباره وب

در پس درهای شیشه ای رویاها،در مرداب بی ته آیینه ها...سایه یک نیلوفر سرخ میروید، آری من همان نیلوفرم،که تو را به سرزمین خواب خویش میخوانم!
نويسندگان
جستجوی وب
لینک دوستان

عادمای لحظه،عادمای کلمه...عادمایی که از گفتن خالی نمیشن،پشیمونم نمیشن...قبل از اینکه بگن به حرفشون فکر نمیکنن،بعد از اینکه گفتنم نمیفهمن چی گفتن...عادمای حق به جانب،عادمای تیره،عادمای گره،عادمای ظاهر،عادمای مردمی،عادمای خودخواه،عادمای تهی...

از دست اینا در امان باشیم زندگی عالیه



تاريخ : شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٦ | ٤:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

از کلاس اومدم بیرون ... انقلاب و چهار ولیعصر و هیاهوی همیشگی،اومدم و سوار تاکسی شدم و تو مسیر حواسم به همه بود راننده‌های بیخیال و رانندگیای داغون...بوق و داد و بیداد سر همدیگه‌ و ...رسیدیم به میدون هفت حوض،یه گوشه پیرمردا شطرنج بازی میکردن و یه گوشه از سیاست و اقتصاد پ روزمرگیاشون میگفتن،چند تا پسر افتاده بودن دنبال چند تا دختر،دخترا سعی میکردن خنده‌شونو کنترل کنن و جدی باشن مثلا...یکم اونطرف‌تر یکی زیر سایه یه درخت دراز کشیده بود و سیگارشو دود میکرد،بالای میدونم چندتا گارد ویژه وایساده بود،از اونایی که نگاهشون میکنی دلت قرص میشه...خانما با حوصله رنگ روسریای و جنسشونو بررسی میکردن و ....کافه و رستورانا کم کم داشتن آماده میشدن که بعد از اذون کارشونو شروع کنن...میدونی یه ″انگار نه انگار″ خاصی تو شهر و بین و مردم موج میزد...یه جور خاصی همه به مسائل پیش اومده بی‌اعمیت بودن،حالا یا ظاهری یا واقعی...یه جور خاصی دلمون قرص بود...این ″انگار نه انگار″ ساده به دست نیومده،نه اینکه متاسف نباشیم بابت اون اتفاق اما ترس برامون معنی نداره و این خودش هزار تا معنی داره...امروز زندگی جریان داشت همچنان و این خودش هزارتا معنی داره ...



تاريخ : جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩٦ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

سه‌شنبه‌هایی که جا میندازمشون تا هضمش کنم و بعد بیام در موردش توضیح بدم

صبحش زیاد جالب نبود یعنی اگر داد و بیداد نمیکردم و همه حرفامو نمیگفتم اونجا الان دلم عاروم نبود انقدر :))

عصر و شب اما...عصر و شب اما کلی حرف توش بود،یعنی انرژی که گرفتم ادامه داره...تموم نمیشه و هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر حالم خوب میشه...و نمیتونم جلوی حسمو بگیرم...

امروز اما...یک هزارم شاید حال سوریه و امثالهم رو درک کردیم که خداکنه کلا تکرار نشه،هیچ‌جا،هیچوقت...

فردا ... کلاس و طراحیا و اجراهایی که موندن هنوز...طراحی رئال پیر کرد منو....اصن منو چه به رئال!



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٦ | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

مشتاقم برای سه‌شنبه و دیدار مجدد

فقط امیدوارم شک و سوالای ته دلم از بین بره،فعلا یکم با اعتقادات این عادم مشکل دارم و یه حسی بهم میگه اون زیادم به تو ربطی نداره!!

چه سه‌شنبه‌ی جالبی شود اگر که من دو ساعت دیگه بیدار بشم البته...



تاريخ : دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٦ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

از سه‌شنبه نشد که بیام بنویسم،یعنی انقدر حال و هواش برام متفاوت بود که نمیدونستم چطوری توصیفش کنم،یه جور جالبی حالمو خوب کرد...تا ببینیم بعدش خدا چی میخواد برامون



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

فردا...

فردا چجوریه یعنی؟! هم هیجان داره،هم ترس هم اضطراب...اتفاقی که تاحالا تجربش نکردی!!

و نمیدونی دقیقا برای چی این راهو انتخاب کردی و میخوای بری سمتش...و این راه جوابه یا نه

ببینیم خدا چی میخواد



تاريخ : سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٦ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

امروز یه قدم موثر در راستای اون گواهینامه‌ی طلسم شده برداشتم،ببینم طلسمش میشکنه بالاخره یا نه(میشکنه انشالله)

یوقتایی هم عادم پر از جوابه...جوابای بی‌سوال...میشینی جلوی آیینه و با آب و تاب کلی توضیح میدی و عادمای اونور آیینه حتی دیگه اصن بهت فکرم نمیکنن

اینم از این...

 



تاريخ : یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٦ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

میدونی یه چیزی امروز فهمیدم این بود که عادم به خودی خود صبح از دنده چپ بلند نمیشه

قطعا یه صدایی،یه حرفی،یه جمله‌ای،یه پیامی،یه تماسی و ... تاثیر میزاره...و خدا لعنت کنه اگر هرکدوم از اینا باعث بشن جمعه‌ی عادم نحس بشه...

بیست و سه سالگی چه فرقی با ۱۶ سالگی داره وقتی هنوز صاحب ایده و نظر و باور مستقل نیستی؟!

و این مریضی این وسط...انقدر دلم پره که میتونم یک صفحه کامل جیغ بکشم فقط...یا شایدم یک صفحه گریه باشم...بالهاتو میبندن بعد میگن تو یه بی‌لیاقت و بی‌خاصیتی که حتی پرواز هم بلد نیستی...خدایا میبینی دیگه،نه؟

کِی ماه رمضون شد!!!



تاريخ : شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

از موهبت‌های این استرس جدید این بود که نفهمیدم دقیقا از کِی بحران اردیبهشت تموم شد و الان اوْری تـ(th)ــینگ ایْتس اوکی...سال بعد یادم باشه علامت بزنم از چه روزی اون حال و هوای مزخرف و آلرژیک اردیبهشتی و میاد و دقیقا چه روزی شرش کم میشه تا اون تایم خودمو به یه خواب بهاری دعوت کنم...

تکلیفای دقیقه نودی و کلاس ۶ ساعته بلای جون نشه آخر...تازه طراحیا هم موند،اجرا ها هم که نصف بیشتر موند!! خسته هم نباشم

هفته پیش اینموقع چه حال بدی بود...خدایا حس خوبی ندارم به آینده اینجا،خودت حواست بهمون باشه لطفا🙏🏿❤



تاريخ : پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٦ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

 

میل پرواز که نه

ما زمین‌گیر و نمک‌گیر بهاریم

که از قصه پر است

میوه‌ی تلخ حقیقت را

از سر شاخه‌ی هر دلهره‌ای میچینیم

و به تن پوش مجازی غروب

عادت داریم....

.

.

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کرده بودم...حالا من موندم تو چرا نمیشینی پای مشقات...دیگه چی از دنیا میخوای که انقدر سردرگمی و الکی وقت میگذرونی...الکی الکی فردا چهارشنبه شدااا



تاريخ : چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٦ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()