درباره وب

او می آید و تمام بودنش در یک لحظه خلاصه میشود او میرود تو میمانی و خودت و یک دنیا خیال آری این واقعیت دنیاست....!!!
نويسندگان
جستجوی وب
لینک دوستان

یک مقدار کار زده شدم با این اتفاق امروز،ولی خب مهم نیست،میدان رو ترک نمیکنم 

چه وضعی بود اخه...اه اه اه اه،منزجر شدم



تاريخ : سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

یک روز با دریا و غرق در دریای خیال و همفکری و خنده و خستگی و خوشمزگیهای فراوون و ....و فردا،امیدوارم که فردا شب اینموقع راضی و خوشحال و پذیرفته شونده شده باشم،که دوست دارم فرداهایی رو که هیچ تصویر ذهنی ازشون ندارم :)



تاريخ : دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

بنده امروز بعد کلاس فتوشاپ به کلاس مبارک و فرخنده بادی ۳ رهسپار شدم ، در حالیکه در انتهای کلاس یک عدد علامت سوال بودم که هزار و هفتصد و پنجاه‌تا خمیازه کشیدم و به محض تموم شدن کلاس خواب از سرم پرید :|

و اینچنین گذشت دیروز(امروز؟) روز...



تاريخ : یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

صبر من درختی بود که میوه‌هایش گرچه نارس اما همچنان استوار شاخه‌ها را گرفته‌اند و گویی دافعه‌ای دارند برای چیده شدن و چشیده شدن...و حالا وقت دلْبَری‌ست تا دلبُری،تب این باغ خوابیده و نقاهت امری حتمی‌ست،و بر این فعل آگاهیم که تا دشواری نیفتد ، صحت حاصل نگردد...بدینسان بابت هرچیز که گشت و نگشت شاکریم و اقدام را بر اصرار مقدم میشماریم، باشد که میسر افتد... :)))



تاريخ : شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

با تشکر از پشتیبانی قوی سایت

مرسی که دو سال از خاطراتم پرونده شد :| 

از کجا بگیم حالا...رشته کلام از دستم در رفت آرشیو گرام رو دیدم

یه چند روز فرصت بدم به خودم بلکه بتونم بقبولونم به خودم مه همه اون تاریخا و اتفاقای نگاشته شده پریده :))



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

چقدر فحش تو ذهنمه که بهت بگم پرشین بلاگ عزیز...وقت قطع شدن بود عاخه مسخره؟!

فکر کردی خراب بشی نمینویسم دیگه؟ کور خوندی 😏

 

دوشنبه ۲۲ خرداد

پروندمو ندادم به آموزشگاه،یعنی خواب موندم،البته حوصله هم نداشتم و دلم نمیخواست ذوق دیدارای سه‌شنبه خراب بشه...

 

سه‌شنبه ۲۳ خرداد

مگه داریم بهتر از این...قطعا همش قسمته و از برکات خدا،یه عااااالمه شکررررر،خیلی از مسائل برام حل شد،تقریبا همش تا این سن فقط بقیه‌ش به خودم بستگی داره و اینکه چطوری هندلش کنم...چی بگم دیگه :))) اصن فکرم میکنم بهش خندم میگیره...هی میخوام یه چیزی بنویسم در موردش،هیچی نمیاد،یعنی کلا نمیتونم نظر بدم دیگه،تو این یک مورد اصلا خودمو حسامو درک نمیکنم!! فقط همون قضیه تملک و بدست آوردنه بعد اینکه خب آخه چطوری و حالا اونطرف قضیه و چیه و ....هیچی بگذریم :)))

 

پنجشنبه ۲۵ خرداد

 

روز ژوژمان...و حسی که بهم گفت چقدر عقبم تو هنر حتی...یذره بیشتر به ذهنت زحمت بده نیل...کارت آموزشگاه خیلی خوشحالم کرد،یجور ذوق مرگینگ خاص

شب احیا و بهشت زهرا و ...تجربه جدید بهرحال...

 

 

جمعه ۲۶ خرداد

 

- میدونین حسنش چیه؟!

+ hosnesh?! تو تخصص من نیست احتمالا

 - نه دیگه، الان شما باید میپرسیدین حسن چی؟

+ اهااا،من اشتباه خوندم،حسن چی حالا؟

- این اتفاق جدید

+ اینکه دیگه خودمو گول نمیزنم...حسنش اینه که قوی‌تر ادامه میدم...حسنش اینه که دیگه منتظر نیستم...

- اها،حالا حداقل یه دلیل هست برای خداحافظی

حرفا،جمله‌ها،شبا،روزا،خیابونا،سر وصال،بهارستان،ملت،خانه هنرمندان،۹ آبان،۱۸ بهمن،۵ اسفند،۲۴ شهریور....و جمعه ۲۶ خرداد :)

خداحافظ

 

شنبه ۲۷ خرداد

 ساعت ۹:۰۳ صبح‌...دیروز حدود یکو نیم بیدار شدم و تا الان هنوز نخوابیدم...رفتم پروندمو گذاشتم آموزشگاه...خوابم میاد و نمیاد...

 

یکشنبه ۲۸ خرداد

این امتحان و این امتحان و این امتحان...ساعت ۹:۵۴ صبح...take this waltz...انتظار و انتظار و انتظار

و به شدت امیدوارم که دیگه بار آخر باشه

سری بعد منو خوند

 

سه‌شنبه۳۰ خرداد ساعت 5:26 صبح

 

چه تناقض بدی رو درگیرم...چقدر چراهای ساده تو سرم میچرخه!! سوتفاهم بوده یا واقعیت؟! سوءتفاهم شدم یا بی‌اهمیت؟

و چرا آخه؟

شانه را بالا انداخته و سعی میکند بخوابد

 

 

بامداد پنجشنبه ۱ تیر...ساعت ۳:۴۴ صبح

 

باید از سه‌شنبه مینوشتم،باید از تک تک این سه‌شنبه‌ها ممنون باشم و اتفاقایی که منو به خودم برگردوند و حالمو خوب کرد،مخصوصا این آخری...دیشب دارایی و کامل شدن طرح ماندالا...یکشنبه با سیمین و علی و کافه...فردا رانندگی و چالش هفتگیم

 

بامداد چهارشنبه،چندم تیر...ساعت ۴:۱۹

 

خراب شدن بد موقع پرشین بلاگ،...چقدر حرف داشتم من این مدت...

چالش هفتگی تموم شد

هوای عادما از سرم پرید،عادمایی که هیچوقت نفهمیدمشون!! الان کلییییی وقت لازم دارم تا خستگیهای مونده تو مغز استخونمو به در کنم....

ماه رمضونم تموم شد و اوضاع ایز از سِیْم از روزای قبل

کلاسای سه‌شنبه احتمالا تا مدتهاااا کنسله،ولی چقدر خوب بود...چقدر حالمو خوب کرد،پنجشنبه‌ها هم سر جاشه از هفته بعد...

و اینکه،خدایا شکرت 

باید قوی‌تر ادامه داد،ایتس نات دِ پلن آف ورد!!

 

 

دوشنبه ۱۲ تیر ساعت ۷:۲۴ عصر لب ساحل

 

انقدر اینجا عارومه که میشه یه کلبه زد و زندگی رو فهمید...با کولر البته 

تهران از بس پر ساختمون شده فکرامون پرواز میکنه میخوره به ساختمون جلویی و شوت میشه رو پشت بوم بغلی...اینجا میره میخوره به شیروونی سر میخوره میفته تو بغلت شایدم تو بغل یکی دیگه...رو زمینم بیفته خورد نمیشه سبز میشه

اینطوریا

 

 

بامداد شنبه ۱۷ تیر ساعت ۱:۵۹ شب

 

امروز جمعه‌ای که تموم شد و تئاتر

دیروز پنجشنبه‌ای که شروع ترم جدید گرافیک بود و ماجراها...

اوووووممممم...اینم از این شاید



تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

من به جای تمام روزهایی که گذشت

اشک هایی دارم 

برای تمام پاییز پیش رو

من و این اشک 

بزرگ کرده ایم خودمان را

تا زبر سقف اتاق

هوا آفتابی نباشد و 

بیرون از این سقف

مقداری لبخند

در صورت نیاز

داشته باشیم



تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

پر شدم از مصرع هایی

که بیت نمیشوند

اما هرکدام یک مثنوی را

در خود صرف میکنند

شبیه همین روزهای بلاتکلیف آخر شهریور

کسی در من میرود گویا

پر از خواستنم و

خسته از نرسیدن

 

ممنوع الخروج شده ام

از این وضعیت 



تاريخ : دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

این بیست یکمین نحسی من از هزاران نحسی که گذروندم

از یه جایی به بعد دیگه عادم زندگی نمیکنه،فقط از ناحیه گلو نفس میکشه،اونم چون دیگه یه کار غریزیه و نمیشه جلوشو بگیرن...

کاش از یه جایی به بعد میشد یهو همه چی رو ول کرد و رفت

خودکشی دست خودم نیست...خدایا تو ببخش



تاريخ : پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()

یه وقتایی یهویی بلاتکلیف میشی بین اعتقاداتت

انقدر این بلاتکلیفی حل نمیشه تا میرسه به یه جایی که گیرت میندازه،...یهو به خودت میای میگی من واقعا کدوم طرفی هستم...!!

قلبا میدونی وضعیتت چیه،اما ظاهرا اون شکلی شدن یکم سخت و زمان بره

خدا خودش کمک کنه عمربن سعد این میدون نباشیم...آمین

 

پ.ن: این مشکل جدید و مسخره پرشین بلاگ چیه که نظرات کلا مینویسه 0 تا...حالا چه یک نظر باشه چه ده تا این تعداد رو 0 گیر کرده!!  چند بار فکر کردم من تایید نکردم،یا مشکل اینترنت منه مثلا...اما دیدم نه مشکل جای دیگه ست...



تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفری | نظرات ()