یادداشت چهارم

_ کنارت چقد حال من بهتره.....از اون حالی که این روزا میشه داشت

 

_خودم خم شدم تا تمام تنم،واسه جاده ی زندگی پل بشه....کنارت نشستم مدد خواستم،که کار نشد با توکل بشه...

 

_نگران منی که نگیره دلم،واسه دیدن تو داره میده دلم....نگران منی مثه بچگیام،تو خودت میدونی من ازت چی میخوام....

مگه میشه باشی و....محاله بزاری،محاله ....

 

میچرخد در سرم این آهنگ ها

به استقبال ماه زیبایی ها میرویم

خدایا بی اندازه دوستت دارم

ایکاش توانشو داشتمو ماه مبارک روزه میگرفتم :'(

 

_همه امتحاناشون تموم شد،مال ما تازه داره شروع میشه....خدا یه اراده ای بده درس خوندنمون بیاد!!

/ 8 نظر / 10 بازدید
باران

سلام تبادل لینک کنیم عمو؟

باران

سلام تبادل لینک کنیم عمو؟

باران

سلام تبادل لینک کنیم عمو؟

marham

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

marham

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد نیست دیگر بخرابات خرابی چون من باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است بدهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد... عماد خراسانی

marham

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم دمبدم حلقه این دام شود تنگتر و من دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم... عماد خراسانی

marham

خدای جهان سرخوش از آفرینش مرا ارمغان کرد سازی یگانه من آن ساز را بر دو زانو نشاندم سرش را چو کودک فشردم به شانه دو سیمی که بر سینه اش بسته دیدم دو رگ بود از مغز تا دل روانه به سر پنجه ام هر دو را آزمودم وز آنها به نوبت شنیدم ترانه یکی،ناله ای داشت پیوسته غمگین یکی دیگرش ، نغمه ای شادمانه یکی خوشتر از خواب در صبح مستی یکی تلخ، چون بوسه ی تازیانه من اما دل از ساز خود برنکندم که مهری بدو و بم های ناسازگارش سرودی برانگیختم عاشقانه سرودی نه اندوه ، یک سر ، نه شادی سرودی که از هر دو بودش نشانه... نادر نادرپور

marham

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را خریده ام بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست پاشیده ام شراب کف آلود ماه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام! نادر نادرپور زیباست نه؟