یادداشت صد و سی و سه!

بعضی شبا هم خوابم میاد اما دلم نمیخواد یا نمیاد که بخوابم...دوست ندارم یهویی بیفتم تو دل فردا...دوست ندارم امشب تموم بشه...یاد اون فیلمه میفتم که دختره حافظه‌ی یکروزه داشت! انگار اینطوری شده که پرونده‌ی پنجشنبه و جمعه‌هام کامل بسته میشه و فردا یه روز جدید و یه عادم جدید با حافظه‌ی پاک شده(نسبتا پاک شده حالا).

و اما فردا...

ساعت ۲:۵۷ شب،من همچنان در فکر و دلم میخواد امشب کش بیاد...یا به عبارتی، مکن ای صبح طلوع...

از اون فرداهای گُنگ و نامعلوم..‌.دست خودمه،مگه نه؟!

تا سحر چه زاید باز

قوی ادامه میدیم..‌هرچه بادا باد...توکلتُ علی الله‌ــیم اَز آلْوِیْز... :)

/ 0 نظر / 26 بازدید