یادداشت صد و چهل و نه

در اتاقو میبندم و دادگاه شروع میشه...عقل میگه دل میگه...عقل عصبی و شاکی و پر مدرک...دل حساس و ناراحت و فقط اشک

عقل زورش خیلی زیاده، یجاهایی بیرحمانه نیشخندم به دل میزنه که ... هه،فکر کردی کی هستی، میگه و میگه و دل ساکت فقط نگاه میکنه...حکم به نفع عقل صادر میشه و با غرور موفقیتشو به رخ میکشه! ... دل یه گوشه زانوهاشو بغل میکنه و میترسه چیزی بگه که بیشتر سرکوب بشه

زندگیمون اینه یه جدال اینمدلی که هرجا هم احیانا دل پیروزه بعدش خودمون از دماغمون میکشیم بیرون، انقدر که سرزنش میکنیم و میگیم حیف شد...تلف شد ... کاش اینطوری...کاش عقل الانمو اونموقع...

دل بیچاره رو میبریم پای چوبه دار، صدبار تهدیدش میکنیم و تو خودش میکشیمش، بعد انتظار داریم به این زودیا بازم واسمون بلرزه...میگن طرف دلش جوونه،همینه‌ها...ما تو جوونی همه موهاشو سفید کردیم، یوقتایی حوصله خودمونم نداریم...اینم از وضع ما(من)...

/ 0 نظر / 11 بازدید