یادداشت هفتم

حالا من هیچ...

برای اینها چه توجیهی داری؟

 هر روز و شب بیقراری میکنند

 خواب و آرامشم را گرفته اند

 برایشان رویا میبافم

 قصه میگویم

 بلکه آرام بگیرند

 این "عاشقانه" ها را میگویم

 یتیمشان کرده ای

 بهانه گیر شده اند

 دست خودشان نیست

 میخواهند بنشینند روی کاغذ

 تو نگاهشان کنی لبخند بزنی

 نه که عاقل نشده اند

 هنوز

 همین عاشقانه ها که گفتم

 باور نمی کنند نیستی...

پ.ن: نهمین روز ماه مبارک

- : - این یادداشت قرار بود دیشب گذاشته شود که سایت به مشکل خورد،بخش نظرات وبلاگم هم گویا دچار مشکل شدا...شرمنده ی دوستانی که نظر گذاشتن،گرچه همه شو با دقت خوندم

- : امتحان ریاضی

- : سیالات پاس شد الهی شکر...

- : ایکاش طلسمش بشکند...

/ 1 نظر / 30 بازدید
marham

ای جان تو جانم را از خويش خبر کرده.... ای جان تو جانم را از خويش خبر کرده انديشه تو هر دم در بنده اثر کرده ای هر چه بينديشی در خاطر تو آيد بر بنده همان لحظه آن چيز گذر کرده از شيوه و ناز تو مشغول شده جانم مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده بر ياد لب تو نی هر صبح بناليده عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت چون ماه نو اين جانم خود را چو قمر کرده خود را چو کمر کردم باشد به ميان آيی ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده از خشم نظر کردی دل زير و زبر کردی تا اين دل آواره از خويش سفر کرده حضرت مولانا