یادداشت صد و سی و چهار!

نیومدم بنویسم قسمت آخر ماجرای وبسیما چیشد

یعنی انقد حالم خوب بود از تموم شدنش که یادم رفت...تو اون مدت نگفته بودم که خودمو گول میزدم که همه‌چی اوکی و رو به راهه...نگفته بودم از نود درصد لذتای دنیا محروم بودم...نگفته بودم چقد از عادمای بالا دسته اون محیط بدم میاد...نگفتم چون فکر میکردم مشکل از منه

وچقد خوب شد که با یک پایان باز،ماجرای اون لعنت کده رو بستم :)) خدایا مرسی که نجات یافتم 8)

و نگفتم که بعد از مزرخرفستان اومدم یه مسافرت بی‌موقع و داغون چون حوصله‌ی این یکی رو اصلا نداشتم،ولی به یمن عید فردا و اینکه دیگه روز بازگشتمونه به غر زدنم پایان میدم...باشد که اتفاقات بهتری رقم بخورد ^__^

/ 0 نظر / 14 بازدید