یادداشت پنجم

اولین سحر ماه مبارک

نمیدانم چرا مناجات رجب در ذهنم میچرخد...یا من ارجوه لکل خیر...و آمن سخطه عند کل شر

خدایا از همیشه تر را عاشق ترم این لحظات

 

یار ما بنده نواز است ، اذان میگوید

/ 2 نظر / 11 بازدید
marham

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌ گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟ م.فرجی

marham

آن چشمها پس لرزه های فصل پاییزند با هر نگاهی بر دلم آوار می ریزند کار دلم زار است آری آن دو ویرانگر سربازهای جنگجوی نسل چنگیزند تا پلک بر هم میزنی صد واژه میروید از بس که مژگان سیاه تو غزل خیزند میخواهم این دنیا نباشد ، مردمانش هم وقتی که چشمانت ازاندوه اشک آویزند این بیت ها جای قرار چشم هامان نیست امواج چشمانت ازین ابیات سرریزند مهمان یک فنجان نگاه چشم سوزم کن آن چشم ها ،حاشا نکن ازعشق لبریزند !! شیما اسلامی فخر