یادداشت صد و چهل و سه

عاشقی به رفتن است

بگو که ره کجاست

گریزم از سکون...

 

سنگینم...خیلی سنگین، انگار مسیر اون دور دوراست و من هنوز از جام بلند نشدم، انگار که نه...قطعا همینطوره...

ما عادمای سنگین...عادمای ظاهر...عادمای صورت‌...عادمای لحظه‌ای...عادمای منتقد...عادمای قاضی...عادمای یکطرفه...عادمای شاکی...عادمای حرف مردم...عادمای خودبین....عادمای تلافی...این کوله پشتی خیلی سنگینه، یجایی باید بزاریمش زمین تا بتونیم حرکت کنیم...مگه نه؟؟

روزی دگر در آتشی...سالی دگر به خامشی...بار دگر فرامُشی...

/ 0 نظر / 16 بازدید