یادداشت هشتم

با لبخند به دکتر میگویم

اینروزها ضربان قلبم مشکوک میزند

در دلم میگویم مثل تو ...

 

پ.ن: چه دختر بدی شدم

- : چرا امتحانا تموم نمیشه!!!

- : واقعا چرا؟؟؟!!! 

و در آخر...آدمی در زندگی یک نفر را عاشق میشود...بقیه را عاقل...

/ 8 نظر / 9 بازدید
marham

تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم . تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟ تو را كدام خدا؟ تو از كدام جهان؟ تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟ تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟ تو از كدام سبو؟ من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه! مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه! كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟ كه ذره های وجودم تو را كه می بینند، به رقص می آیند، سرود میخوانند! چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یك سخن با تو: به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر! به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر! بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف! ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟ ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه. كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست! تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته ست. همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است. فریدون مشیری

marham

پر کن پیاله را کین جام آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمیبرد من, با سمند سرکش و جادویی شراب تا بی کران ِ عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی تا کوچه باغ ِ خاطره های گریز پا تا شهر یادها دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز ِ عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با اینکه ناله می کشم از دل که: آب...آب دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد پر کن پیاله را فریدون مشیری...

marham

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت كه در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست كه در قولی از آن ما نیست تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

marham

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطربوی لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تورا برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم برای خاطر عطر نا

marham

مستی به شکستن سبویی بند است هستی به بریدن گلویی بند است گیسو مفشان، توبه ی ما را مشکن چون توبه ی عاشقان به مویی بند است ..! «سعید بیابانکی»

marham

امشب از پيش من شيفته دل ، دور مرو نور چشم مني ، اي چشم مرا نور ، مرو ديگري از نظرم گر برود باکي نيست تو که معشوقي و محبوبي و منظور ، مرو خانهٔ ما چو بهشتست به رخسار تو حور زين بهشت ار بتواني مرو ، اي حور مرو امشب از نرگس مخمور تو من مست شوم مست مگذار مرا امشب و مخمور مرو عاشق روي توام ،خستهٔ هجرم چه کني ؟ نفسي از بر اين عاشق مهجور مرو دل رنجور مرا نيست به غير از تو دوا اي دواي دل ما ، ار سر رنجور مرو اوحدي چون ز وفا خاک سر کوي تو شد سرکشي کم کن و از کوي وفا دور مرو اوحدي مراغه اي

marham

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که تو را من دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف ِ کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر ِ‌ راهت به کوی او سلام من رسان و گو تو را من دوست می دارم ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید یکی ابر سیاه آمد که روی ماه ِ تابان را بپوشاند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم ولی افسوس و صد افسوس ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزانید کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند فریدون مشیری

mostafa

از روزگار پرسیدم با آنهایی که با زندگی و احساساتم بازی کردن چه کنم؟ گفت آنها را به من واگذار کن که چرخ روزگاربالا و پایین دارد . . .[گل]